X
تبلیغات
زنانه ترین اعترافات حوا

زنانه ترین اعترافات حوا

عشق صدای فاصله هاست

و من همیشه تو را....

دوست  داشتن های پر حاشیه...!

رابطه های نا تمام ...

خاطره های همیشه حاضر!

دلهای همیشه گرفته و تنگ...

اشتباهاتی که نه امید جبرانشون هست نه امید تکرار نشدنشون

درد هایی که  هرشب روح آدم رو به صلیب می کشن...

حرفهایی که هیچوقت به زبان نمیان

"دوستت دارم هایی" که توی تنهایی پرپر میشن

آهنگ هایی که بوی یک عشق رو به مشام احساس میرسونن

فرصت هایی که از دست میرن

و لحظه هایی که هرگز بر نمیگردن...

و نقطه ی پایانی که شاید سالهای سال  چشمات بهش خیره بمونه...و دلی که فقط با یه چیز به تپش میافته...یه خاطره ی دور...یه حرف قشنگ...آرزوهایی که هیچوقت متبلور نشدند !

اونوقت تنها جاده است که میره....تو هم باید بری! یه چیزهایی رو جا میزاری...دلت..احساست و قسمتی از روحت رو..و شاید از اون لحظه به بعد برای همیشه ناتمام بمونی..مثل همه ی حرفهایی که نشد بزنی...!

نویسنده راست میگفت..تو همین گونه که هستی آفریده شده ایی.

و من تا همیشه تو را . . .
+ نوشته شده در  88/05/09ساعت   توسط حوا  | 

...

 

از دیشب تاحالا یه چیزی مثل یه وزنه ی دو تنی روی قلبم سنگینی میکنه...انگار بزرگترین بنبست دنیا تو راه گلوم نشسته...دلم گرفته!

نشسته بودم خاطراتم رو ورق میزدم...عکس هام رو میدیدم...دلم برای خیلی ها تنگ شد..خیلی کسها..خیلی چیزها...خیلی روزها...!

انگار نه انگارکه  مال همین چند سال پیش هستند...انقدر قدیمی و دور بنظر میان که گاهی احساس میکنم خیلی هاش در حد تخیله...یا خیلی هاش اتفاق نیافتاده!

دلم گرفته..تنگ شده...خیلی حرفها رو دلم سنگینی می کنه..خیلی فریادها واسه رها شدن بی قراری می کنن.

باید صبوری کرد.

بقول بهترین دوستم...باید با خودت بجنگی...باید با خودت کنار بیای!

دلم میخواست پاییز بود..یه کوله بر میداشتم با یه دوربین میرفتم ابیانه واسه خودم توی مه جنگل کنار درختهای عریون آتیش درست میکردم.

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت   توسط حوا  | 

...

 

از دیشب تاحالا یه چیزی مثل یه وزنه ی دو تنی روی قلبم سنگینی میکنه...انگار بزرگترین بنبست دنیا تو راه گلوم نشسته...دلم گرفته!

نشسته بودم خاطراتم رو ورق میزدم...عکس هام رو میدیدم...دلم برای خیلی ها تنگ شد..خیلی کسها..خیلی چیزها...خیلی روزها...!

انگار نه انگارکه  مال همین چند سال پیش هستند...انقدر قدیمی و دور بنظر میان که گاهی احساس میکنم خیلی هاش در حد تخیله...یا خیلی هاش اتفاق نیافتاده!

دلم گرفته..تنگ شده...خیلی حرفها رو دلم سنگینی می کنه..خیلی فریادها واسه رها شدن بی قراری می کنن.

باید صبوری کرد.

بقول بهترین دوستم...باید با خودت بجنگی...باید با خودت کنار بیای!

دلم میخواست پاییز بود..یه کوله بر میداشتم با یه دوربین میرفتم ابیانه واسه خودم توی مه جنگل کنار درختهای عریون آتیش درست میکردم.

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت   توسط حوا  | 

همه میگن(دل نوشته ی حوا)

لینک ترانه ی "همه میگن" با صدای خودم!

http://www.MegaShare.com/514432

پ.ن:بعد از کلیک کردن بروی لینک از پایین جدول صفحه ایی که باز میشه گزينه ي  free رو انتخاب کرده...در صفحه ی جدید بعد از چند ثانیه شمارش معکوس لینک دانلود در دسترستون قرار میگیره..)

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت   توسط حوا  | 

ميري مسافر

 

مسافر

ميري مسافر

         آب نمي ريزم

                     پشت سر تو؛واست عزيزم.....

ميري مسافر...

          راه تو دوره؛

                 چشم هاي خيسم؛پر از اندوهه

ميري مسافر...

              خسته اند پاهات؛

                           مونده رو تنم ؛عطر نفسهات

ميري مسافر...

            برگشتن خوابه

                      روزهاي بودن؛شيرين و نابه

ميري مسافر...

           دلم گرفته،

                  دستامم اينجا ؛بونم گرفته

ميري مسافر...

             از شهر قلبم؛

                  تنها ميري باز يا با يه همدم؟؟!

ميري مسافر...

             سفر سلامت؛

                       يك سبد بوسه؛توشه ي راهت

ميري مسافر...

             مي ميرن روزهام؛

                        يادته گفتي هميشه تنهام؟!!!

ميري مسافر

         قصه تمومه؛

                   اشك نمي ريزم؛گريه حرومه!

ميري مسافر...

            گل ميشه پرپر

                   اين دل مي پوسه ؛بي بال و بي پر!

ميري مسافر...

             آسمون خيسه؛

                        تازه ميفهمم؛دنيا خسيسه!

ميري مسافر...

          نمي گم خوبي؛

                  نمي گم پاك و خوب و محجوبي..!

ميري مسافر...

          رفتني ميره؛

                واسه عاشقي؛دوباره ديره....!

ميري مسافر.......

(دل نوشته ی حوا)

+ نوشته شده در  87/07/30ساعت   توسط حوا  | 

اندوه...

اندوه

 

امشب يه حال و هواي خاصي دارم...

نمي دونم شايد يكم خسته؛يكم رنجيده؛يه كم سردر گم؛ يه كم دلتنگ؛يكم هواي رفتن...ابري ابريم و مثل هميشه تنها!

دلم ميخواد برم...دلم براي يه بار هم كه شده يه شونه ي بي دغدغه ميخواد!

شونه هام از اين همه سنگيني غم و خاطر ه و تلاش محكم بودن خسته است!

كمرم از اين همه تظاهر خوب بودن و هيچ نگفتن و هيچ نپرسيدن خميده شده؛ دلم واسه يه حرف بي ريا؛ يه نفس صميمي يه گوش بي ادعا يه دست مهربون تنگه!

از مزه مزه كردن جملاتم توي سكوت و تنهاييم خسته شدم.از اينكه چي رو كجا بگم ....از اين غرور خسته ام.

اما دلم نمي خواد بشكنم ...توي نگاه هايي كه از درد شكست ديگران فقط لبخند پيروزمندانه زدن رو ياد گرفتن.دلم نمي خواد احساسم من رو از پا در بياره.دلم نمي خواد بخاطر زن بودنم به بازيچه شدن احساسم محكوم بشم.

آدم ها مثل باد پاييزي شدن....مي وزن رو تن برگهاي زرد و نحيف و از شاخه جداشون مي كنند و به زمين ميزننشون و ميرن؛دلم نمي خواد اون برگ زردي باشم كه باد به زمينم بزنه.بابا جون....بزاريد من خودم ميافتم....مني كه افتادنيم!

يكم حالم از اين دنيا بهم مي خوره؛ از حرفهاي قشنگ؛ از جمله هاي عاشقانه از نامه هايي كه بوي اميد ميدن...

دلم عشق نمي خواد...دلم دلبستگي نمي خواد...فقط يكم بي رنگي و بي ريايي كفايت مي كنه!

دلم مي خواست ديوونگي كنم...مگه ديوونه ها چشونه؟ فقط عقل ندارن...دل كه دارن؟!

اما ميدوني آدم هاي دنياي ما ديوونه تر از اونن كه معني ديوونگي رو درك كنن...قرار گذاشتم كه ديگه با ديدن هيچ لبخندي خيال دوست داشتن به سرم نزنه؛ ديگه هوايي برام بوي آشنا نياره؛ديگه هيچ نگاهي تو صحن مظلوم چشمام نشينه؛ديگه هيچ تپشي رو باور نكنم.اگر قلبم تند تند زد...حتمآ فشار خون گرفتم.

اي كاش اين يكسال و چند ماه هم زود بگذره.

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت   توسط حوا  | 

حماسه

 دلتنگي

براي بودن با تو شب به شب بهانه مي بافم

و پودهاي بودني را كه آرزوست

به تارهاي خاطرات خفته مي بافم

من براي شعرهايي كه تب مي كنند هرشب

هر نفس؛ دم به دم قافيه مي بافم

من نگاهي را كه رسوا مي كندم هر صبح

به خم جاده هاي نيامده مي بافم

و بوي ياسي را كه از باغ زندگي مي آيد

به شاخه و برگ روزهاي رفته مي بافم

و ز براي اندوهي كه مي بخشدم روزگار

سطر به سطر  با اشك چشم مرثيه مي بافم

دل نوشته ی حوا...

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت   توسط حوا  | 

حیف!

دلم ميخواد بنويسم اما واژه هام ازم فرار ميكنن....

اين ميدوني يعني چي؟

يعني اينكه داره دير ميشه...واسه ديدن و رسيدن...اين يعني اينكه جاي خاليش داره عادت ميشه! اين يعني اينكه اونم دارم به نبودنش ميشناسم!

فقط دلم ميسوزه واسه احساسم...!

حيف اين احساس كه اينجا بوجود اومد و اينجوري بايد بخواب بره! درواقع اين تنها چيزيه كه دلم داره واسه نابود شدندش ميسوزه.حسي كه جوونه زده بود...حسي كه تازه داشت پا ميگرفت.

مثل يه بچه ي شيرين كه تازه داشت اولين قدم هاش رو بر ميداشت و تازه زبون باز ميكرد.حالا بجاي اينكه ذوق بودنش رو داشته باشم بايد روز به روز شاهد آب شدن و از بين رفتنش باشم!

سخته نه؟مثل يه مادر كه بخواد خودش با دستاي خودش بچه اش رو زنده بگور كنه.

حيف اين احساس هايي كه صادقانه به وجود مياد و اينجوري به بازي گرفته ميشه....حيف حيف حيف!

اما هميشه:

يه روزي..

يه جايي...

يه موقعي....

تشنه ي همين احساس ميشن ...

همون روزي؛ همون جايي همون موقعيكه ديگه از اون احساس فقط يه سنگ قبر خاطره مونده!

شايد:

اينم يك قدمه به سمت بزرگتر شدن...

شايد اينم يك قدمه به سمت اينكه بيشتر از پيش بفهمم از خودم و زندگيم و ديگران چي ميخوام.

يه قدم به سمت اينكه بيشتر هواسم باشه...تا دلم ديگه به اين صداقت و سادگي براي كسي كه فقط آرزوي عاشقي رو داره و نه شهامت و لياقتش رو نلرزه و سر نخوره.....

همه سخت درگيريم كه لااقل دوست داشتنمون رو يه جايي تو دلمون واسه خودمون نگهداريم!

+ نوشته شده در  87/07/20ساعت   توسط حوا  | 

علامت سوال (؟)

هميشه "چرا"هاي توي زندگي زيادن؛براي خيلي هاش جواب داري و خيلي هاش هم بي جواب مي مونه و هيچ وقت متوجه ي بوجود اومدن اون علامت سوال نميشي...

اما بعضي علامت هاي سوال هستند كه بعد از مدتي اگر منطقت رو بكار ببري به جوابش ميرسي...و گاهي هم براي پاك كردن علامت سوال كافيه مثل يه سوم شخص كه بيرون ماجراست به قضيه نگاه كني البته همه ي اينا نياز به زمان داره...آره ؛اكثر اوقات عنصر زمان يه حلال واقعيه...اما خب...تا بخواي با يه مسئله مخصوصآ از نوع احساسيش كنار بياي خيلي چيزها رو از دست ميدي و خيلي از ارزشها اگر برات نميرن حد اقل در چشمت كمرنگ و كم اهميت ميشن!خيلي برام جالبه؛ميگن هر رابطه يه تجربه ي خيلي بزرگ براي آدم با اتمامش مياره؛چيزي كه براي من جالبه اينه كه چرا تمام اين تجربيات و نتايج آدم رو به سمت يه منفي نگري سوق ميده...مثلآ اينكه با آدم ها نبايد صادق بود؛نبايد وفادار و پاك بود....و تنها فيلم بازي كردن و تظاهربه انجام اين مسائل كفايت مي كنه!

ميدوني...اينروزها آخر همه ي قصه ها يه جور تمام ميشه....يا دنبال اين هستند كه بعد از مدتي دنبال يه عيب؛دروغ يا خيانت بگردن تا رابطه رو تمام كنن و برن مثل دوستاشون دنبال عشق و حال و اشخاص جديد و اگر هم چيزي پيدا نكردن يه دفعه بعد از اين همه مدت به اين نتيجه ميرسن كه وجودشون مانع پيشرفتت ميشه؛كيس هاي مناسب تري هم هست و اينكه تو هر جوري شده بايد بدون اونا باشي و خوشبخت بشي؛روش خوبيه؛چون نه تنها ديگه ازشون نمي پرسي چرا بلكه تازه بايد بخاطر فروتني و از خود گذشتگي شون بهشون مدال مردانگي و بزرگي بدي!...بگذريم..هيچ گله و شكايتي نيست...فقط كافيه آدم خودش رو با محيط زندگيش وفق بده...يعني درست بشي مثل خودشون!

با اين اوصاف....آدم بعضي ها رو بخاطر بعضي مسائل هرگز نخواهد بخشيد...حتي بعد از اينكه زير خروارها خاك بري باز هم جاي زخم؛ روحت رو ميخوره!

__________________

حرف حساب:

 

شکسپير : چيزي را که دوستش داري بدست بياور چون بعدا مجبور مي شوي چيزي را که به دست مي آوري دوست بداري

 

________________

تقديم نامه:

كي گفته تو نباشي من ميميرم...؟!

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت   توسط حوا  | 

روزها میگذرن!

تا بحال شده كشتي احساست به گل بشينه؟سخته...مگه نه؟

اينكه خاطره ها باشن و دلت تنگ بشه و وقتي كه چشمات آبستن بشن و اشكات بخوان متولد بشن...يادت مياد كه چقدر آخراش بي انصافانه بهت سخت گذشت و چقدر راحت با يه جامعه ي مجازي مقايسه شدي...ميدوني بغضت تو گلوت خنج ميكشه و پرپر ميزنه ..درد مي كشي اما اشكات هيج وقت فرصت متولد شدن پيدا نمي كنن!

نه ديگه سخت نيست...زندگي سخت نيست...تنهايي سخت نيست...سركردن با خاطرات آدمي كه از حرفاي قشنگش بوي غمناك يك ادعا موند سخت نيست!ديگه بازيچه شدن احساسات سخت نيست...سخت نيست ببيني آدم هايي كه امروز عاشق سينه چاك اند و فردا فارغ آسوده!

جمله ي "سخت نيست"هم مثل خيلي چيزها يه دروغه...

دلم ميگيره...اما باز مثل هميشه سكوت مي كنم

بگذار بخندم...بگذار به روم نيارم..بگذار بابام فكر كنه دختر يكي يه دونش از يه تير آهن 14 هم سخت تره...بگذار مامانم خوشحال باشه تاحالا احساس دخترش....

خوشحالم...از اينكه هيچ وقت اين جسارت رو نكردم كه خودم رو زير جمله ي"من عاشقم" پنهان كنم! بگذار فكر كنه دلم از سنگه..بگذار فكر كنه دوستش نداشتم!

مي دونست كه دارم...واسه همين سرد و بي روح شد...واسه اين بود كه از نگاه من تا نگاه اون ديواري به بلندي ديوار چين كشيده شد!چقدر غريب شده بود

آره..دوستش داشتم...به اندازه ي لازم...شايد نه به اندازه ي كافي!.

رفتم...بي صدا...و ميدونم كه هيچ وقت درك نمي كنه كه چرا؟!

كاشكي لااقل بخاطر زندگي خودش هم كه شده بود به خودش ميامد.

من زنده ام...دارم زندگي ميكنم..نفس ميكشم...و قدم بر ميدارم به سمت آينده ايي كه .....(جاي خالي خودش به وقتش پر ميشه)

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف حساب:

تنها پرواز را بياموز انتخاب اسمانش با خودت"

ـــــــــــــــــ

تقدیم نامه:

عشق و زندگي قشنگه

تو اونارو دادي بر باد

برو من دلم شكسته

ديگه از دست تو فرياد

دل تو زندونت اسيره

وقتشه بشينه آزاد

عشق و حرف تو دروغه

ميبرم اونارو از ياد

 

 

+ نوشته شده در  87/05/08ساعت   توسط حوا  | 

باز اومدم!

خب امتحانات من هم بلاخره تمام شد...حالا اينكه چه جور تمام شد بماند

دوران سخت و بدي بود... هنوز هم هست؛ به قول دوستان تو باقاليام...نه مي تونم به چيزي درست فكر كنم نه درست بخوابم؛ اما خب شايدحداقل چيزي كه از اين زندگي زيبــــــــــــــــــا و كاملا ايده آل و جامعه ي آزاد و جوان پرستمون و مردم آزاده و هم دل و دلسوز و با معرفتش (برداشت آزاد) ياد گرفتم همين عادت كردن به شرايط سخت در اوج تنهايي و در نيامدن صدام باشه!

بچه كه بودم دوست داشتم زود زود زود بزرگ شم...وارد دوران نوجواني و دبيرستان كه بودم..پر از غرور و انرژي و هدف ها و آرزو هاي قشنگ قشنگ بودم كه كمكم ميكرد خوب پيش برم..حتي تو دوران سخت...دوران دبيرستانم كه تمام شد....دستم رو دراز كردم...اما حتي نزديك ترين هدف ها و آرزوهام انقدر تو اين جامعه و مردم حقيقي و حقوقيش دور از دست رس شده بود كه حتي ديگه بعنوان يك سراب هم نميشد روش حساب كرد

همه چيز رو سرم خراب شد...!

از درس و رشته و كار دوست داشتن و علاقه گرفته تا گرفتن تصميم هاي كوچيك و كوچيك...من موندم و آوار آمال و هدف هام و سنگيني انتظارات بي پاسخ ديگران روي شونه هاي تكيدم!

حالا كه به اينجا رسيدم ميبينم چقدر زندگيم شبيه دويدن روي دستگاه ترد ميل شده! البته الان ديگه مثل قبل سگ دو نميزنم....فقط خسته و آروم راه ميرم؛ اونم به اين خاطر كه ميدونم اگر متوقق شم با مغز مي خورم زمين....و اين رو هم ميدونم كه انقدر خسته ام كه اگر بيافتم ديگه نه توان دوباره ايستادني هست ؛ نه دستي كه به فرياد تن و روح و دل خستم برسه!

نمي دونم چرا يكدفعه انقدر زود پير شدم!

_______________

تقديم نامه:

وقتي گلدان شکست مادرم گفت حيف بود پدرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال من بود. ...برادرم گفت گرون بود مادر بزرگم گفت دوستش داشتم ولي وقتي دلم شکست کسي آه هم نگفت

_________

حرف حساب:

زندگی فرصت یا شانسی برای موفق شدن به تو نخواهد داد.تو باید این فرصت را از زندگی بگیری...(کوپ مای)

___________

عكس روز:

http://i30.tinypic.com/2dhe82o.jpg

 

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت   توسط حوا  | 

لالایی

 

                        

لالا لالا بخواب بي تاب خفته

نذار ناز نگاش يادت بيافته

لالا لالا بخواب اي چشم گريون

ميدونم باز شدي زار و پريشون

لالا لالا بخواب عشقا سرابه

دلاي پاك و عاشق توي خوابه

لالا لالا بخواب سر در گريبون

ميدونم باز بري ميشي پشيمون

لالا لالا بخواب مهتاب تو خوابه

ميدونم اين شبا تار و سياه

لالا لالا بذار سر روي شونم

بدون باز مثل قبل مست و ديوونم

لالا لالا مي خونم شب كنارت

ميدونم غم و غصه است كوله بارت

لالا لالا بخواب بي تاب خفته

نذار باز اون نگاش يادت بيافته

...

(سحر)

+ نوشته شده در  86/12/10ساعت   توسط حوا  | 

حجم سكوت!

اشك هایم اعتصاب كرده اند...

نگاهم پیوند خورده به نقطه ایی مشترك بین بودن و نبودن

لب هایم دوخته شده..گویی حرفی نیست؛بغضی نیست...

سكوتم را در آغوش كشیده ام..هم بسترم با خاطراتی كه مرا در آغوششان می فشارند.

امانی نیست؛نه حتی تكیه گاهی....

می نشینم به سوگ امیدهایی كه زیر آوار دروغین عاطفه مدفون مانده اند؛درست مانند روحم،درست به مانند احساسم..

درد می كشم....

           می پیچم به خود از سوزش تازیانه های زندگی...

فرو میبرم در خود سیاهی شب های بی ستاره ام را تا به صبح برسم...

و سكوت میكنم....

تا ابدیت را پر كنم از ایهام بودنم

آب میشوم؛ می چكم جاری میشم بر تن تب آلود زندگی

بخار می شوم به هوا می روم

می گذرم...رها...می وزم

و گاهی طوفانی می شوم

سیلی میزنم؛

می كوبم روحم را به تن سیمانی نامردمی ها

می شكنم؛؛خاك می شوم؛میریزم....

به زیر پای رهگذران

و آنها می گذرند ازمن

و من هم چنان می پیچم در خود

از تحمل سنگینی حجم های بی روحی

كه پا می گذراند بر روی حقیقت بودنم!

۱۰ آذر ۸۶

+ نوشته شده در  86/11/14ساعت   توسط حوا  | 

روزی از این روزها

و روزی از این روزهای بی قرار وتب آلود
برایت از فریادهای خاموشم خواهم گفت
از لحظه های کش آمده ی زندگیم
و گاهی نیز زمزمه خواهم کرد
بیت های عاشقانه ایی
از جنس شبهای آرام و پرستاره
و شبی از شبها
هدیه خوام داد دفتر گرد گرفته ی دلم را
به اعتماد دستان و گرما ی نگاهت
تا ورقی بخورد و دمیده شود برآن
نفس گرم مسیحایی که بوی زندگی میدهد....

(7 شهریور 1386)

 

+ نوشته شده در  86/11/14ساعت   توسط حوا  | 

تولد تو!

 

istockphoto_1194273_snowfall_in_the_park.jpg

 

زمستان است

دست ها می لرزند

دندانها بهم می خورند

از سوزش سرما

اشك نیز می لرزد در چشمان غم گرفته ام

میلرزند،می لغزند و جاری میشوند گرم و تب دار بر گونه های سرد و بی حسم

می لرزند و می لغزند به ازای تاوان نا كرده ها و یا شاید از سوزش سرمای نبودنت

دستانم منجمد شده اند

و نگاهم نیز؛

دگر نبضی احساس نمی شود

دگر قلبی درون سینه ام نمی تپد

آری ،زمستان است

و تو متولد میشوی و بدرود می گویی به آسمانی كه از آن امده ایی

دانه های برف تو را بدرغه می كنند

و من منتظر قدم می زنم

به زیر دانه های برفی كه از آسمان تو می آیند

و بر روی زمینی كه انتظار فرشته ی آسمانی اش را می كشد

می نشینم تنها

بر روی نیمكتی برف گرفته

و در سكوتم جشن میگیرم روز میلاد تنت را در خالی نبودنت!

+ نوشته شده در  86/10/30ساعت   توسط حوا  | 

تیر باران شقایق ها!

گوش کن...می شنوی؟؟؟؟

 

صدای زجه های مادری را که بدنبال خدا می گردد!

می شنوی؟

صدای نفسهایی را که به شمارش افتاده است.

نگاه کن... می بینی؟

چشمان خون آلود و کمر خم شده ی پدری را که در میان تاریکی بدنبال معجزه می گردد....

تو نیز می بینی...؟آن پیکرسرد و نحیف را که مغرورانه در کنار تنه ی زخمی درخت زانو زده است....

شمارش معکوس آغاز می شود..پوتین پوشها می شمارند...3.2.1....و او از نو متولد می شود....که میداند در پس آن چشمان بسته تصویر چه چیز نقش بسته است؟

نه!!!!!!!

هرگز درک نخواهیم کرد عظمت نگاهی را که درپشت دستمالی سیاه تا به ابد محبوس ماند و نخواهیم شنید حرفهای در گلو مانده ایی را که هرگز فرصت تولد نیافتند

هرگز درک نخواهیم کرد غم چشم انتظارانی را که مسافر کوچکشان را بازگشتی نخواهد بود..و یا حتی نشانی......

من نیز هرگز نخواهم فهمید و دگر هیچگاه مغرورانه نخواهم خواند:

" و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها /پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب/روی قانون گیاه"

نوشته شده توسط:سحر

.....

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت   توسط حوا  | 

تیر باران شقایق ها!

گوش کن...می شنوی؟؟؟؟

 

صدای زجه های مادری را که بدنبال خدا می گردد!

می شنوی؟

صدای نفسهایی را که به شمارش افتاده است.

نگاه کن... می بینی؟

چشمان خون آلود و کمر خم شده ی پدری را که در میان تاریکی بدنبال معجزه می گردد....

تو نیز می بینی...؟آن پیکرسرد و نحیف را که مغرورانه در کنار تنه ی زخمی درخت زانو زده است....

شمارش معکوس آغاز می شود..پوتین پوشها می شمارند...3.2.1....و او از نو متولد می شود....که میداند در پس آن چشمان بسته تصویر چه چیز نقش بسته است؟

نه!!!!!!!

هرگز درک نخواهیم کرد عظمت نگاهی را که درپشت دستمالی سیاه تا به ابد محبوس ماند و نخواهیم شنید حرفهای در گلو مانده ایی را که هرگز فرصت تولد نیافتند

هرگز درک نخواهیم کرد غم چشم انتظارانی را که مسافر کوچکشان را بازگشتی نخواهد بود..و یا حتی نشانی......

من نیز هرگز نخواهم فهمید و دگر هیچگاه مغرورانه نخواهم خواند:

" و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها /پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب/روی قانون گیاه"

نوشته شده توسط:سحر

.....

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت   توسط حوا  | 

تیر باران شقایق ها!

گوش کن...می شنوی؟؟؟؟

 

صدای زجه های مادری را که بدنبال خدا می گردد!

می شنوی؟

صدای نفسهایی را که به شمارش افتاده است.

نگاه کن... می بینی؟

چشمان خون آلود و کمر خم شده ی پدری را که در میان تاریکی بدنبال معجزه می گردد....

تو نیز می بینی...؟آن پیکرسرد و نحیف را که مغرورانه در کنار تنه ی زخمی درخت زانو زده است....

شمارش معکوس آغاز می شود..پوتین پوشها می شمارند...3.2.1....و او از نو متولد می شود....که میداند در پس آن چشمان بسته تصویر چه چیز نقش بسته است؟

نه!!!!!!!

هرگز درک نخواهیم کرد عظمت نگاهی را که درپشت دستمالی سیاه تا به ابد محبوس ماند و نخواهیم شنید حرفهای در گلو مانده ایی را که هرگز فرصت تولد نیافتند

هرگز درک نخواهیم کرد غم چشم انتظارانی را که مسافر کوچکشان را بازگشتی نخواهد بود..و یا حتی نشانی......

من نیز هرگز نخواهم فهمید و دگر هیچگاه مغرورانه نخواهم خواند:

" و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب بوها /پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب/روی قانون گیاه"

.....

+ نوشته شده در  86/10/23ساعت   توسط حوا  | 

من و پنجره!

 

چند روزیه با تمام پنجرهای دنیا قهرم

همشون رو پشت پردهای زخیم بی تفاوتی حبس کردم

بگزار چند روزی هم پنجرها زندونی افکار من باشند

بگزار چند روزی هم آنها طعم گس بی اهمیت بودن را حس کنند

بگزار دیده نشوند.بگزار حس تملق دریچه بودن در آنها بمیرد

و یا حتی ذره ایی کمرنگ شود....

شاید پس از این دگر هرگز بین من و آسمان دیواری نکشند

شاید پس از این فخر قطرات بارانی را که به آغوشش پناه میبرند را نفروشد

بگزار محبوس باشد.شاید دلش برای نگاه سردو خیره ام تنگ شود

بگزار پرده ها کنار نروند.شاید اینبار بجای آسمان اشکهای پنجره بر گونه هایش جاری شود

پنجره ها نیز فرصت میخواهند.

بگزار پرده ها کنار نروند

شاید پنجره نیز اسمانی شود.مثل چشم من,مثل چشم تو.

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت   توسط حوا  | 

(؟)

                         

 نه می بینم

نه می شنوم

                    و نه حتی می خواهم                  

باید نشست

منتظر بود

و گاهی شانه ایی بالا انداخت....

چه می شد اگر گاهی ,فقط گاهی زندگی به راه ما می رفت؟؟!!

 

 

سکوت

+ نوشته شده در  86/05/18ساعت   توسط حوا  |